خرید بک لینک
دوسال و نه ماهگی اواخر دو سال و نه ماهگیت دقیقا 2 مهر آویسای من هزار روزش شد. هزار بار شکر که من هزار روزه مادر شدم. و ماهم به افتخار هزار روزه شدنت باز هم یه جشن سه نفره بعد شام گرفتیم .البته اون روز من به شدت دلم گرفته بود و اصلاااا حال دلم خوش نبود ولی به خاطر دخترکم و به شکرانه هزار روز مادربودنم دستمو روی زانوهام گذاشتم و هر چی غم تو دلم بود و جارو کردم و یه کیک و چند تا شمع به افتخار دخترم اماده کردم.این کار ساده خیلی سخت بود ولی مادر بودن یعنی همین.................... اینم کادوی من و بابا کامران : و خوشحالی تو برای این خونه کوچولوت که واسه من و باباجونت یه دنیا لذت بود . [موضوع : ]

برچسب: شهریور 95, نویسنده: نیکا سامانی تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 1:01

دوسال و ده ماهگی تو این ماه بعد تعمیرات خونه و کلی خستگی رفتیم شمال و مثل همیشه یهوویی. تو مسیر شمال منجیل ترافیک بود و واویسا سد رو میدید و تا از منجیل خارج بشیم هی میگفت چرا از دریا رد میشیم . من ناراحتم . من با شما قهر شدم و کلی ادا ..... آخه بهش گفته بودیم میریم دریاو فکر میکرد زدیم زیر حرفمون و منم بهش میگفتم میریم یه دریای بزرگتر. شب اول که یه کم خسته بود: و شروع شیطنت های آویس خانم صبح فردا پر از انرژی: اینم ژست دختر کوچولوم: آویسا جوونم در حال بازی کردن لب دریا: و آویسا خانم که بیخیال آب بازی نمیشد .موش کوچولوی آبکشیده من ظهر عاشورا بعد ناهار و نماز تو مسجد لنگرود: یه صبح دیگه و دختر کوچولوی من پر از انگیزه بازی: اینم ژست سفارشی گل دخترم تو مسیر برگشت: و اینم آروشا خانم دوست آویسام تو شمال .محاله جایی بریم و آویسام یه دوست پیدا نکنه . دختر کوچولوی من آخر روابط اجتماعیه عزیز دلم اینجا عروسکشم داده به آروشا خانم : [موضوع : ]

برچسب: مهر 95,دستورالعمل پروژه مهر 95,94, نویسنده: نیکا سامانی تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 1:01

دوسال و یازده ماهگی *دختر کوچولوی من دیگه خیلی خانم شده این ماه یادگرفته وقتی من تو خونه مشغول کاری هستم هی میاد میگه مامان جون کمک نمیخوای. *وقتی مهمون میاد خونه آویسام تو پذیرایی میخواد بهم کمک کنه و هی به مهمونام توضیح میده "من همیسه همیسه به مامانم تومت متونم" *جدیدا یاد گرفته تو خونه راه میره و هی با خودش زمزمه میکنه "مادرم مادرم تو رو دارم همیسه" و من خیره به دخترکم با لبخندی از ته دل میگم خدا کنه ........ *هر ازگاهی میاد میگه مامان جون بیا با هم کیک بپزیم و منم وقتی دخترکوچولوم چنین درخواستی میکنه هر کاری دارم زمین میزارم و با یه دنیا عشششق میرم که با هم کیک بپزیم . با دختر کوچولوم کیک پختن خیلی لذت بخشه خیلی دوست دارم وقتی بزرگ شدی خیلی زود یه کدبانوی کامل بشی و به همین خاطر خیلی وقته یه وبلاگ آشپزی هم دارم واست آماده میکنم مخصوص دخترم .شاید تو اون روزا که دستورات دستپختمو لازم داری نباشم یا نتونم .که البته امیدوارم همیشه کنارت باشم. *وقتی کاری میکنی که نباید میکردی قبل از اینکه دعوات کنم میای بغلم میکنی میگی "مامان جون دلم واست تنگ شده بود " تو خییییییلی کلکی آویسای من در نهمی

برچسب: آبان 95, نویسنده: نیکا سامانی تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 1:01

2سال و 6 ماهگی عزیز دلم سی ماهه شدنت مباااارک تو این ماه دختر کوجولوی من یاد گرفته خودش لباساشو درمیاره و میره تو کشو لباساش یکی رو انتخاب میکنه و میپوشه و البته که چون تابستونه و پوشیدن و درآوردن لباساش راحتتر از لباسای فصلای دیگس چند وقتیه یاد گرفته به من میگه مامان حوسدلم یعنی مامان خوشگلم.... آویسام مامان قوربون شیرین زبونیهات برررره تو این ماه تولد مادرجون فاطمه و آقاجون بود که ماهم با کیک تولد رفتیم خونشون و آویسا هم طبق معمول شمع فوت میکرد و شعر میخوند و کلی میرقصید. دختر کوچولوی من عااااشق جشن تولده. سوالات این روزای آویسا از ما:مامان منو کی خریده .باباجونو کی خریده .توروکی خریده . عموپورنگو کی خریده ......اینو کی خریده .اونوکی خریده ........عزیز دلم این ماه فکرش همش درگیر خریده. تو این ماه یادگرفته صلوات میفرسته. تو این عکس هم مامان منصوره با یه عالمممه عششششق جای دست و پای آویساخانم رو روی خمیر نمکی حک کرده. این کارو خیلی وقت بود میخواستم انجام بدم نشده بود و تو این عکس جای دست و پای 30 ماهگیشه.: [موضوع : ]

برچسب: یارانه خرداد 95,تقویم خرداد 95, نویسنده: نیکا سامانی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 19:50

2 سال و 7 ماهگی تو این ماه تولد مادرجون پروین بود و اون شب خونه ما افطاری دعوت بودن و ماهم بعد افطاری با یه کیک تولد مادرجونو غافلگیر کردیم و مادرجون هم کلی خوشحال شد . اینم آویسا خانم در حال ناخنک زدن به کیک تولد مادرجون. و چند روز بعد خونه خاله زهرا دعوت بودیم که آویسام کلی واسه خاله زهرا قصه گفت . برای اولین بار بود که اینهمه طولانی داشت حرف میزد و من و خاله زهرا کلی لذت بردیم خیلی بامزه حرف میزدی .. و شب قدر امسال که دخترکم قران به سر گرفته ... تو این ماه رنگارو تقریبا یادگرفته روزی هزار بار میگه مامان این چه رنگیه اون چه رنگیه و هربار هم که من ازش میپرسم دخترم این چه رنگیه فقط میگه آبی یا بنبش(بنفش) بیشترین کارش تو این روزا نقاشی کشیدنه . اینم نقاشی اویسا خانم که گفته از سمت چپ بابا جونه اون یکی هم خودشه ....مامان کجاس خدامیدونه اینم آویسا خانم تکیه بر عصای حاج ننه عزززززیزم: آویسا خانم در حال تنیس بازی کردن رو میز تنیس دایی بهزاد: من قوربون این دختر حرفه ایم برررررم اینجا هم مادرجون فاطمه عید فطر واسه آویسام کادو خریده که اویسام کلی خوشحال شدو داره از طرف عروسکش دست مید

برچسب: نویسنده: نیکا سامانی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 19:49

دو سال و هشت ماهگی دختر خوشگلم روزت مباااااااارک امروز روز دختر بود ومن بهمراه گل دخترم و مادرجون پروین رفته بودیم بیرون و غروب برگشتیم ولی با اینکه یه کم دیر شده بود خیلی سریع یه کیک ساده واسه نفسم پختم البته به موازات پختن شام و بقیه کارام و بعد شام یه جشن سه نفره به افتخار دخترم گرفتیم . کوتاه ولی پر ازعشق. آویسا ی من از شدت خوشحالی داره با کادوهاش میرقصه . یه حوله تن پوش جدید عروسکی نارنجی و یه سویی شرت نارنجی. برای تو که همه دنیای من و باباجونتی **تو این ماه یه انیمیشن بورس تو خونه داشتیم که واست میزاشتم که سرگرم بشی و خودم به کارام برسم .یه بار اومدی بهم گفتی " مامان سهام چیه ؟" اخه بچه دوساله من به تو چی توضیح بدم ..... یه بارم بابا کامران از سرکار اومد بلافاصله اومدی بهش گفتی " بابا جون برو از کارگزاری برام سهام بخر" من و بابات هنگ کرده بودیم فقط همین . **دختر عزیز من یاد گرفته هر کسی براش کاری انجام میده یا هدیه ای براش میخره کلی ازش تشکر میکنه **مدتیه یاد گرفته هر چی میبینه که خوشش میاد میگه مامان من عاشقشم ....آویسای من مامان قوربون اون دل

برچسب: مرداد 95, نویسنده: نیکا سامانی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 19:49

صفحه بندی